نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و سیزده :
یکساعتی میشد که پشت لبتاب نشسته بود و طرحهای جدید را بررسی میکرد. همه چیز بهتر شده بود اما مطلب تازهای نداشت. ته هر چهار طرح به دستآورد قابل توجهی نرسید. هنوز آن خامی اولیه را داشت. طرحها خالی بود از چیزی که دنبالش میگشت:
-سلام مهندس!
نیلوفر ابطحی را دید و سر تکان داد:
-سلام خانم. زود اومدید!
نیلوفر پالتویش را درآورد و به جالباسی آویخت. پشت میز کارش نشست و گفت:
-

لطفا صبر کنید...

م
1زهی خیال باطل،به دلت بمونه تو پارتنرش باشی،بفرما پارتنرشم از راه رسید،فقط کاش می تونست بیاد تو جلسه تا دماغ تو بسوزه 😏🤭🙏🏻